|
|
|
|
|
بازم نوشتم که تو دفتر مشقم شعر و ترانه بازم آورده اشکم بازم صداتو توی گوشم شنیدم وقت زمستون بازم رویاتو دیدم صدا صدای من بود میخوندم پشت شیشه بازم شعر و ترانه زده تیشه به ریشه ثانیه هامونو یکی یکی شمردی روزای خوبمونو از خاطر نبردی یاد شبی که با هم ترانه ساختیم موقع بارون دل به همدیگه باختیم صدا صدای بارون میزنه پشت شیشه بازم شعر و ترنه زده تیشه به ریشه بارون اشکای من بود که میزد پشت شیشه بازم شعر و ترانه زده تیشه به ریشه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:30 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
شمعی روشن کن و به تماشای آن بنشین. آیا گمان می کنی شمع در خطی عمودی به پایین می رود و تمام میشود ؟ اگر پاسخ تو مثبت باشد، بنابراین، باید گفت که شمع را در بستر زمان میبینی. ممکن است درباره زندگی خود نیز به همین شیوه بیندیشی. ممکن است بیندیشی که در نقطه ای از یک خط عمودی، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، به دنیا آمده و در نقطهی پایینی این خط عمودی، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، خواهی مرد. بدین سان، همه زندگی خود را بسان شمع میبینی که آب میشود و سر انجام تمام میشود. تو گمان می کنی که شمع به پایین می رود. تو گمان می کنی که شمع تمام میشود و میمیرد. در واقع، شمع، نه فقط به پایین، بلکه در جهات مختلف حرکت می کند. شمع در جهت شمال و جنوب و غرب و شرق نور می پراکند. اگر ابزاری بسیار دقیق میداشتی، میتوانستی میزان نور و حرارتی را که شمع در جان می پراکند اندازه بگیری. شمع به مثابه تصویر، حرارت و روشنایی، جذب تو نیز میشود. تو به شمع میمانی. تصور کن که تو نیز، همانند شمع، به اطراف نور می دهی. همه سخنان تو، افکار تو و اعمال تو در جهات گوناگون حرکت می کنند و اثر می گذارند. اگر سخنی از سر مهر از تو شنیده شود، این سخن، در جهتهای گوناگون حرکت می کند، می رود و تو نیز با سخن خویش می روی. ما در هر لحظه دگرگون میشویم و خود را در صورتهایی تازه آشکار میکنیم. امروز سخنی نامهربانانه با فرزند خود گفتی و با سخن نامهربانانه خویش، وارد ساحت وجود او شدی. اکنون افسوس میخوری که چرا با او این گونه سخن گفته ای. منظور این نیست که نمی توانی با اظهار تاسف و عذرخواهی از فرزندت، آن سخن نامهربانانه را استحاله ببخشی و آثار سوء آن را بزدایی . اگر این کار را نکنی، آن سخن تو، هم چون دمل نفرت، برای همیشه در وجود فرزندت باقی خواهد ماند. تولد دوباره ما، در یک صورت نیست، بلکه در صورتهای گوناگون است و این مرگ و تولد دوباره، چیزیست که در هر لحظه اتفاق می افتد.
ما فقط در خود حضور نداریم، بلکه در همه چیزها حضور داریم. بنابراین من و تو باید همه لحظهها، روزها، هفتههای خود را به تولدهای تازهی روشنی و شادمانی و آزادی تبدیل کنیم. فرزندان ما، تداوم مایند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:16 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
مي دونم فراموشم كرده ،نمي دونم فراموشش كنم يا نه؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:36 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم شب شد و این دل بیقـــراره دلــم طـاقت دوری تــــو نــــــــداره ببخش این عاشق پر اشتـباهـــو به قلب خسته جون بده دوبــــــاره آخه چطور دلت اومد تنهام بذاری تــو بـازی زمــونــــه جــــام بـذاری تو بی من بری من بی تو میمیرم آخــه شــده بــودی عزیــزترینــــم شبا غم و منــو ابـــر پــاره پـــاره آسمون داره واسم یه ریز می باره رفتی حالا اشک خــــیس ابــــرا گــریه هــاتـو یـاده مــن مـــی یاره یاد چشات داره منودیونه میکنه با غصه ها داره منو هم خونه میکنه
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:22 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
فرشته ي يک کودک کودکي که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه . اينجا در بهشت ، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: " فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. " کودک ادامه داد: " من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني." کودک با ناراحتي گفت: " وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:35 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:35 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
به کجا میروی
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا قدر دیگر صبر بکن اسمان پای پرت پیر شود بعد برو ای عزیزم تو اگر گریه کنی بغض من می شکند خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو یک نفر هسرت لبخند تو را می بالد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت امد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:37 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نميکرد کاش هيچکدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نميکرد کاشکي ميشد جداي رو يک جايي پنهون بکنيم خاراي زرد غصه رو از ريشه بيرون بکنيم کاش به جز من هيچکس تو رو اينقدر دوست نداشت يا که دلت عشق منو اول عشقاش ميگذاشت
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:24 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
رو در و دیوار این شهر
همش از تو یادگاره توی این کوچه ی تاریک منو تنها نمیذاره یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه میکرد یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه میکرد میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:19 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
آهاي تو که با هر نگات دنيا رو آتيش ميزني
اگه توي دنيا تکي تموم دنياي مني تو که تو هفتا آسمون قشنگترين ستاره اي واسه دل خسته من يه فرصت دوباره اي آهاي تو که موج صدات زنگ صداي قلبمه بغض نگاهت به خدا قلبمو آتيش ميزنه نبينمت يه وقت بشي اسير دست سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 15:21 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
صدا کن مرا
صداي تو خوب است بخوان نامم را که آهنگ کلامت دلنشين است
تو از راه مي آيي از ديار صنم
تو را چون گم کرده اي چون تکه اي از وجودم ذره اي از خيال در دور دست ها مي جويم اما تو اين جايي پس صدا کن مرا نامم را بخوان بخوان که خسته ام از ماندني ها کاش مي شد رفت ازعبور برايم بگو از خيالات آشفته نجاتم ده
ميپرسي چگونه؟
خب فقط چشم در چشمم بدوز دست در دستم بگذار يا ، نه ! فقط صدايم کن صدا کن مرا صداي تو خوب است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 15:14 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
تا حالا منو بی خودت دیده بودی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:48 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
براي تو مينويسم براي تو كه اسمان دلم از دوري چشمانت گرفته است براي تو مينويسم تا بداني تا بخواني رنگ تنهايي گرفته روزهاي هستيم كاش ميشد قطره اي از خاطراتت در اين خلوت تنهايي زنده ميشد تا من بودم و لحظه هاي ناب با تو بودن كاش انقدر سنگ بودم تا طاقت انرا داشتم كه رويايت را به دست باد خزان ميدادم ولي من حتي تنهاييم را با خيال تو قسمت ميكنم اخر تو نيمه جان مني تو تنها بهانه دلخوشي اين دل شكسته اي حتي براي گريه هر دانه اشكم به نام تو ميريزد هر ثانيه عمرم به ياد تو قسم ميخورد اينهارا گفتم تا بداني من بي تو...... ![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:36 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:59 توسط تمنا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:24 توسط تمنا
|
|
||